چند وقت پیش مجبور بودم مقداری پول (حدود ۹۰۰ دلار) رو به صورت نقد حمل کنم. در مسیرم به سمت خونه دوست ایرانیم رو دیدم و چون آخر هفته بود تصمیم گرفتیم یه دوری توی شهر بزنیم.
یه گوشه توی شهر که مردم مشغول رقص و پایکوبی بودن ایستاده بودیم و داشتیم به موسیقی گوش می دادیم و با هم حرف می زدیم.جایی که ایستاده بودیم خیلی شلوغ بود و مزاحم حرکت دیگران می شدیم٬ اومدیم یه دو٬سه متر اونطرف تر وایستادیم.همینطور که داشتم با دوستم حرف می زدم دیدم یه پسری داره میاد طرفم که تو دستش چند تا اسکناس صد دلاری و پنجاه دلاری داشت.رو به من کرد و گفت اینا مال شماست؟ بعد از یه وقفه ی یک ثانیه ای سریع دست توی جیبم کردم و دیدم هیچی توش نیست.گفتم آره من تقریبا همینقدر پول نقد با خودم داشتم که الان تو جیبم نیست.پول رو بهم داد٬شمردمش دیدم دقیقا همون مبلغ من هست.بهش گفتم از کجا فهمیدی این مال منه؟ گفت اونجایی که من اینا رو پیدا کردم فقط شما ایستاده بودین و قبل از شما هم یه خانومی اونجا بودن.اول از اون خانوم پرسیدم که گفتن نه مال من نیست ٬بعد هم اومدم جای شما.
با لهجه ی غلیظ استرالیایی حرف میزد.جوون بود.بیست و دو سه سال بیشتر نداشت.نمی دونستم چه جوری ازش تشکر کنم.همین رو بهش گقتم: واقعا نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم.لبخندی زد و گفت نیازی نیست و خواست بره که بهش گفتم صبر کن.یه اسکناس پنجاه دلاری از اون پولا برداشتم و به طرفش گرفتم و گفتم اینو از طرف من قبول کن.خندید و گفت نه این مال تو هست.گفتم آره مال من هست ولی تو می تونستی همشو برداری برا خودت و اصلا به روی خودت هم نیاری.اما الان من اینو با خواست قلبی خودم بهت میدم.بعد از اصرار من با اکراه راضی شدو کلی ازم تشکر کرد.جالب بود٬ کار اصلی رو اون انجام داده بود و عوضی که من تشکر کنم و اون جواب بده٬اون داشت دائم تشکر می کرد. هی سعی می کردم اهمیت و زیبایی کاری که کرده رو براش توضیح بدم اما فایده ای نداشت.انگار نه انگار. برای اون انجام اون کار یه حرکت کاملا عادی بود و اصلا احساس نمی کرد که کار خاصی کرده.بهم گفت با اینکاری که کردی داره گریم میگیره( واقعا داشت گریش می گرفت).از تعجب خندم گرفته بود اما نخندیدم.خلاصه بعد از تشکر مجدد ازش خداحافظی کردم.تحت تاثیر قرار گرفته بودم. تحت تاثیر حرکت اون پسره و بی دقتی خودم.چون اگه اون پول پیدا نمیشد توی دردسر می افتادم.احساس کردم حالم زیاد خوب نیست. از دوست ایرانیم هم خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خونه.توی راه همش داشتم به این قضیه فکر می کردم.بله این بود شرافت پسری که در دیار کفر زندگی می کرد و نه ادعای مسلمانی داشت و نه صدای نعره ی امر به معروف و نهی از منکرش گوش فلک رو آزار میداد.پسری بود که نه در تمام دوازده سال مدرسش تعلیمات اسلامی خونده بود و نه در دانشگاه واحد های اخلاق اسلامی و بینش اسلامی رو پاس کرده بود.بدون هیچ ادعایی …بدون خود بزرگ بینی…در نهایت تواضع و بدون شعار دادن٬ اخلاق سر لوحه ی زندگیش بود.این قضیه مال اون اوایل حضورم در استرالیا بود و از اون موقع تا به حال مواردی از این جنس زیاد برام پیش اومده

منبع : http://irau.wordpress.com/